کاش میشد لحظه ی دیدارت را نقاشی کنم.. ، کاش میشد از پیشانی چین خورده ات، عطر لباست، صدای گرمت و قدم های با صلابتت،چند سطری بنویسم..کاش میشد جملات را کوتاه و کلمات را صریح تر بنویسم که شاید فاصله ها را با یک * نگاه * کوتاه تر کنم..کاش دستم میرسید و تو را برای آخرین بار در آغوش میگرفتم..اما چه سود؟نه نقاش خوبی بودم، و نه نویسنده متبحری..چه کنم که دستم شکسته و قلمم کور و جوهر وجودم خشک شده..چه خلالی میان ما انداخته اند کلمات..کاش جای این همه لفظ قلم و مقدمه چینی:تنها یک جمله گفته بودم*دوستت دارم * پ ن: خودم نوشتم.. یه نشونه ای از حضورتون بهم بدید و این وبلاگ رو خالی از محبت نزارید
برچسب:
نویسنده: طاها صالحی
وقتی بازدید های افراد رو میبینم، وقتی وبلاگ هاشون رو میبینم که مال ده، یازده، یا.. چندین سال پیشه دلم میگیره.. مثلا سال 91 آخرین وبلاگش رو گذاشته.. بدون خداحافظی رفته و تا الان هیچ خبری ازش نشده.. و تو موندی و خاطرات کسی که ندیدیش..رفتن های واقعی بدون خداحافظی هستن.. ولی شما هیچوقت بی خداحافظی نرید..گاهی اوقات حتی از جایی که فکرش هم نمیکنید یه سری افراد بهتون فکر میکنن و به یادتون هستنپ ن: اصلا نمیدونم کسی وبلاگ هام رو میخونه یا نه.. ولی دوست دارم ده سال دیگه برگردم و نگاه کنم به دفترچه خاطرات یه دکترچه در دوران جاهلیت و تباهی
برچسب:
نویسنده: طاها صالحی
برچسب:
نویسنده: طاها صالحی