کاش میشد لحظه ی دیدارت را نقاشی کنم..
، کاش میشد از پیشانی چین خورده ات، عطر لباست، صدای گرمت و قدم های با صلابتت،چند سطری بنویسم..
کاش میشد جملات را کوتاه و کلمات را صریح تر بنویسم که شاید فاصله ها را با یک * نگاه * کوتاه تر کنم..
کاش دستم میرسید و تو را برای آخرین بار در آغوش میگرفتم..
اما چه سود؟
نه نقاش خوبی بودم، و نه نویسنده متبحری..
چه کنم که دستم شکسته و قلمم کور و جوهر وجودم خشک شده..
چه خلالی میان ما انداخته اند کلمات..
کاش جای این همه لفظ قلم و مقدمه چینی
:تنها یک جمله گفته بودم
*دوستت دارم *
پ ن: خودم نوشتم.. یه نشونه ای از حضورتون بهم بدید و این وبلاگ رو خالی از محبت نزارید 
برچسب:
نویسنده: طاها صالحی