و قسم به چشمانت
-
تاریخ: 1402/6/25 ساعت: 15:51
کاش میشد لحظه ی دیدارت را نقاشی کنم.. ، کاش میشد از پیشانی چین خورده ات، عطر لباست، صدای گرمت و قدم های با صلابتت،چند سطری بنویسم..کاش میشد جملات را کوتاه و کلمات را صریح تر بنویسم که شاید فاصله ها را با یک * نگاه * کوتاه تر کنم..کاش دستم میرسید و تو را برای آخرین بار در آغوش میگرفتم..اما چه سود؟نه...
شما هم مثل من هستید؟ یا فقط منم که..
-
تاریخ: 1402/6/25 ساعت: 15:51
وقتی بازدید های افراد رو میبینم، وقتی وبلاگ هاشون رو میبینم که مال ده، یازده، یا.. چندین سال پیشه دلم میگیره.. مثلا سال 91 آخرین وبلاگش رو گذاشته.. بدون خداحافظی رفته و تا الان هیچ خبری ازش نشده.. و تو موندی و خاطرات کسی که ندیدیش..رفتن های واقعی بدون خداحافظی هستن.. ولی شما هیچوقت بی خداحافظی نرید....
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم؟!
-
تاریخ: 1402/6/25 ساعت: 15:51
این روزها بیش از هر زمانی به من سخت میگذرد، غم غربت و غریبی وجودم رو آکنده از درد و رنج کرده،اینکه احساس کنی به هیچ جا تعلق نداری و کسی چشم انتظار آمدنت نیست، تکه ای از وجودت را در خودت گم کرده ای و در به در دنبال آنی، همه جا را. گشتم، نیافتم و هنوز نتوانستم آن تکه ی جا مانده را درونم بيابملبخندم به...